چقدر دوست داشتم نگاههایم را درک کنند
چقدر دلم میخواست یک نفر از من بپرسد
چرا نگاههایت اینقدر غمگین است
چرا لبخندهایت اینقدر بی رنگ است
چرا چشمان تو همیشه بارانی است
اما افسوس هیچ کس نبود...
همیشه من بودم و تنهایی و دفتر پر از خاطره ام
چقدر دوست داشتم نگاههایم را درک کنند
چقدر دلم میخواست یک نفر از من بپرسد
چرا نگاههایت اینقدر غمگین است
چرا لبخندهایت اینقدر بی رنگ است
چرا چشمان تو همیشه بارانی است
اما افسوس هیچ کس نبود...
همیشه من بودم و تنهایی و دفتر پر از خاطره ام
اگر کسی رو دوست داری خردش نکن
اگر دستی رو گرفتی راهایش نکن....
دلم گرفته میخواهم بگریم
اما اشک به مهمانی چشمانم نمی آید، تنم خسته و روحم رنجور گشته
میخواهم از این همه ناراحتی بگریزم اما پاهایم مرا یاری نمیکنند
مانند پرنده ای در قفس زندانی گشته ام از این همه تکرار خسته ام
چقدر دلم میخواهد در خیابان بلند راه بروم
و خش خش برگهای پاییزی را احساس کنم
اما افسوس من به فراموشی سپرده شده ام...
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلندشی و ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی بر فها
می سوزونه گاهی قلبو طعم تلخه بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات می میره
بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره.....